مریم دلیر بودن و نویسنده بودن

وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، از خودم فاصله می‌گیرم و تبدیل می‌شوم به شخصیت‌های داستانم.
انگار جسم و روحم می‌شود کسی که دارد لابه‌لای جنبیدن قلمم زندگی می‌کند. حس و حالم می‌شود حس و حال آن شخصیت، تاریخچه‌ام می‌شود آنچه بر او گذشته و آرزوهایم، رنگ آرزوهای او را می‌گیرند. با تمام وجود دغدغه‌هایش را لمس می‌کنم و می‌دانم نقاط ضعف و قوتش کجاست. می‌دانم چه چیزی رنجش می‌دهد، از چه چیزی می‌ترسد، چه چیزی خشمگینش می‌کند و چه چیزی می‌تواند گل از گلش بشکفاند.
برای من، شخصیت‌پردازی فقط ساختن یک اسم، یک چهره، یک گذشته و چند ویژگی اخلاقی نیست. شخصیت باید در ذهن نویسنده نفس بکشد؛ باید بتوانم او را بفهمم، حتی در جاهایی که با تصمیم‌هایش موافق نیستم. باید بدانم اگر در موقعیتی خاص قرار بگیرد، چه واکنشی نشان می‌دهد و چرا. چه چیزی او را به جلو می‌راند و چه چیزی می‌تواند او را بشکند.
شاید به همین دلیل است که هنگام نوشتن، گاهی خودم را فراموش می‌کنم.
اینجا دیگر «مریم دلیر بودن»، نه فقط نویسنده بودن، بلکه زیستن در قالب کسی است که خودم خلقش کرده‌ام. شخصیتی که همزمان با آفریده شدن در ذهنم، در قلبم هم جای می‌گیرد و کم‌کم می‌شود بخشی از من.
من باید مدتی با او زندگی کنم؛ با ترس‌هایش بترسم، با شادی‌هایش خوشحال شوم، شکست‌هایش را تجربه کنم و حتی گاهی برای تصمیم‌هایی که می‌گیرد، نگرانش شوم. باید جهان را از زاویه دید او ببینم، نه از زاویه دید خودم.
و درست همین‌جاست که اتفاق عجیبی برایم می‌افتد.
شخصیت، دیگر فقط ساخته‌ی ذهن من نیست.
شروع می‌کند به داشتنِ اراده.

maryam dalir

گاهی هنگام نوشتن، تصمیمی برای او در نظر گرفته‌ام، اما وقتی به لحظه‌ی وقوع آن می‌رسم، احساس می‌کنم این تصمیم با آنچه او هست، سازگار نیست. انگار خودش در برابر من می‌ایستد و می‌گوید: «من این کار را نمی‌کنم.»
شاید عجیب به نظر برسد، اما من بارها این تجربه را داشته‌ام.
گاهی حتی پایان یک ماجرا را می‌دانم، اما شخصیت‌ها در طول مسیر آن‌قدر برایم واقعی می‌شوند که مجبور می‌شوم در تصمیم‌هایم درباره‌ی سرنوشتشان تجدیدنظر کنم. چون دیگر نمی‌توانم کاری را با آن‌ها بکنم که با ماهیتشان در تضاد باشد.
و شاید دقیقاً به همین دلیل است که آن شخصیت، در ذهن مخاطبان هم جان می‌گیرد و زنده و واقعی به نظر می‌رسد؛ آن‌قدر واقعی که گاهی احساس می‌کنند او را از نزدیک می‌شناسند.
وقتی خواننده می‌گوید: «من این شخصیت را می‌شناسم»، برای من یکی از زیباترین اتفاق‌هایی است که می‌تواند برای یک نویسنده رخ دهد.
چون آن لحظه می‌فهمم شخصیت از مرزهای ذهن من عبور کرده و وارد ذهن شخص دیگری شده است.
گاهی فکر می‌کنم شاید این شخصیت‌ها جایی در این پهنه‌ی جغرافیا می‌زیسته‌اند، یا هم‌اکنون زندگی می‌کنند؛ شاید جایی، در شهری دور، زنی با همان ترس‌ها و آرزوها نفس می‌کشد یا مردی با همان زخم‌ها و تضادها در حال زندگی کردن است.
شاید روحم با آن‌ها ارتباط برقرار کرده باشد.
و شاید هم قرار است تازه به دنیا بیایند.
نمی‌دانم.
اما همین احتمال، برای من شخصیت‌پردازی را به چیزی فراتر از یک تکنیک داستان‌نویسی تبدیل می‌کند.
به همین دلیل است که در رقم زدن سرنوشت شخصیت‌هایم نهایت احتیاط را می‌کنم. سعی می‌کنم به جای اینکه صرفاً تصمیم بگیرم چه اتفاقی برایشان بیفتد، بفهمم خودشان چه می‌خواهند، از چه چیزی فرار می‌کنند، برای چه چیزی می‌جنگند و در نهایت چه تصمیمی برای زندگی خودشان دارند.
من معتقدم شخصیت خوب، شخصیتی نیست که نویسنده هر لحظه بتواند او را به هر سمتی که می‌خواهد هل بدهد.
شخصیت خوب، آن‌قدر درست و عمیق ساخته شده که خودش مسیر داستان را پیدا می‌کند.

مریم دلیر

و شاید راز زنده شدن یک شخصیت همین باشد؛ اینکه نویسنده بتواند آن‌قدر عمیق او را بشناسد که بعد از مدتی، دیگر لازم نباشد همه‌چیز را برایش تعیین کند.
او خودش انتخاب می‌کند.
خودش واکنش نشان می‌دهد.
خودش اشتباه می‌کند.
عاشق می‌شود، می‌ترسد، خشمگین می‌شود، می‌بخشد، خیانت می‌کند، فرار می‌کند یا می‌ایستد.
و در نهایت، خودش بخشی از سرنوشتش را رقم می‌زند.
می‌دانم که شاید عجیب به نظر برسد، اما این برای من یک حقیقت است: آدم‌های داستان‌ها، وقتی درست آفریده شوند، حق انتخاب پیدا می‌کنند.
آن‌ها بر اساس گذشته، شخصیت، زخم‌ها، باورها و خواسته‌هایشان می‌توانند برای زندگی خود تصمیم بگیرند.
و شاید نویسنده‌ی واقعی کسی نباشد که همه‌چیز را به جای شخصیت‌هایش تعیین می‌کند؛
شاید نویسنده کسی باشد که آن‌قدر خوب به مخلوقات ذهنش گوش می‌دهد که اجازه می‌دهد خودشان داستانشان را زندگی کنند.

من سال‌هاست می‌نویسم و هنوز هر بار که شخصیت تازه‌ای متولد می‌شود، این تجربه برایم تازگی دارد.
هنوز هم گاهی هنگام نوشتن، فراموش می‌کنم مریم دلیر هستم.
و برای چند ساعت، چند روز، یا شاید تمام مدت یک رمان، کسی دیگر می‌شوم.
کسی که من خلقش کرده‌ام؛ اما بعد از مدتی، خودش مرا با خود به دنیایش می‌برد.
و شاید زیباترین بخش نویسنده بودن برای من، همین است.
اینکه بتوانم زندگی‌هایی را تجربه کنم که هرگز در دنیای واقعی فرصت زیستنشان را نداشته‌ام.
اینکه بتوانم آدم‌هایی را دوست داشته باشم که وجود خارجی ندارند، برایشان نگران شوم، از دستشان عصبانی شوم و حتی برای سرنوشتشان دلم بلرزد.
و بعد، آن‌ها را به دست خواننده بسپارم؛ با این امید که در ذهن و قلب او هم، دوباره متولد شوند.
باز هم خواهم گفت.
با من همراه باشید.

دسته‌ها: Uncategorized
برچسب‌ها: